آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 10 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 22 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

16اردیبهشت94(بعد از غیبت طولانی)

1394/2/16 8:53
نویسنده : مامان نسرین
294 بازدید
اشتراک گذاری

                                                           

سلام و صد سلام به همه دوستان خوبم.دلم برای همه تون تنگ شده بوس

بعد از یه غیبت طولانی با خانواده برگشتیم در خدمت جامعه دانشگاهی.

در این دوره به نسبت طولانی مسیری پر فراز و نشیب پیمودیم. نافرمانی ها از دخترکمان دیدیم، اذیت ها شدیم، شب بیداری ها کشیدیم  و کلاً در خانه بودیم و در روزهای آخر سال کم مانده بود که عقل از کف دهیم . تنهایی و خستگی و بچه داری و بیشتر از همه اینکه دخترکمان کل روز در خانه بود و تا حوصله از کف میداد سریع سر ما خالی می کرد و باقی ماجرا معلوم.

قصد شکایت نداشتم  فقط خواستم اندکی از اوضاع این زمان خود بگم تا خاطره ای شود برای فردا تا یادمان باشد که چه شد و چه به روزمان آمد و بر ما چه گذشت.

از اتفاقات هم بگوییم که تولدی دیگر در تهران برای دخترمان و البته به اصرار خودش برپا کردیم و در پست های آینده مجموعه ای از تصاویر برایتان می گذاریم.

در ماه بهمن هم دایی جان بهزاد نامزد کردند و بماند که مجبور شدم با دخترکمان و پسرکم  به تنهایی به شمال برویم و سر سفره عقد و گریه علی و قند سابی تنها خواهر شوهر که بنده باشم . علی توسط افشین مهار شد و اما آویسا خانوم در آن سکوت اتاق عقد در حالی که دامنم رو می کشید"مامان من خوابم میاد!!!!!گریه"

بعد میگن چرا اینقدر غر میزنی؟

در ایام فرخنده عید هم اول قرار بود به علت مراسم جشن عقد دایی جان هفته اول در تهران بمانیم و هفته دوم به شمال عزیمت کنیم ولی از آن جهت که مامان حاجی دست تنها بودند و به خاطر جشن بهزاد اندکی بر مهمانی ها افزوده شده بود مجبور شدیم  علی رغم میل باطنی از جهت تنها گذاشتن همسرجان به شمال بریم اونم با دایی ایرج و خانواده.

دخترمان هم بسیار با عروس جدیدمان ایاق شده بود و تقریباً کاری به کارمان نداشت. جشن دایی جان هم خوب بود و آویسا در کل مراسم در صدد بررسی اوضاع سالن  و صندلی هاش بود و عملاً کاری به جشن و پایکوبی نداشت. علی کوچولو هم تنها مأمنش آغوش من بود و حاضر نبود حتی لحظه ای از من دور بشه باقی قضایا هم با خودتان که چققققققققدر به من خوشششششش گذشت...

از بعد تعطیلات هم به اداره محترم جلوس کردیم و آویسا با سر و کله که چه عرض کنم با تمام سلولهای تنش رفت تو کلاسش. از زندان هشت ماهه خونه راحت شد و به بهشت خودش که خاله سمیه فرشته ش بود وارد شد.

زندگی ما از بعد آغاز به کار بنده وارد دوره جدید شد. کار و مهد و خانه و بچه ها...

بله! عمر میگذرد لحظات سپری می شود تلخ ، شیرین.  بچه ها بزرگ میشن و ما کوچیک.

دخترکمان الان تو پنج سالگیشه ولی هنوز بسیار شیطان و نافرمان. گاهی وقت ها از برخورد با هاش عاجزم . باشد که خداوند کمکان فرماید. امین.

 

                                                                    

 

پسندها (3)

نظرات (0)